خاطره شهداء 54- مهنازی که در کنار......

قبل از ازدواج اسم من مهناز بود

ازدواج که کردیم ، یک روز بهش گفتم:

اسم شما ابراهیمه ، منم دوست دارم اسمم رو هاجر بگذارم.

گل از گلش شکفت .

گفت: منو خیلی خوشحال کردی ، اتفاقاً منم با اسم مهناز مأنوس نبودم .

می گفت: این چه کاریه که بعضیا حاضرن اسم پرنده و حشره و باد و خیلی 

چیزای دیگه رو روی بچه هاشون بذارن ، اما از اسم های با معنایی که لایق

اشرف مخلوقاته، فرار می کنن؟!

                     

                   خاطره ای از زندگی شهید ابراهیم امیرعباسی

                            معاونت اطلاعات تیپ ویژه شهدا

         منبع: کتاب ساکنان ملک اعظم 5 « منزل امیرعباسی» ، صفحه 19

اگه یه روزی برگرده ..........

دیگه همه جوره نگاش میکردند ...          

اصلا دوست نداشت

خیلی خواستگار داشت

می گفتن برو  اون دیگه نمیاد

جوابش این بود : ا.....گ.....رر ؟  اون نیاد من میرم

مهم نیست تا کی بشینم ، به خاطره اونه که ایستادم

اینجا ازدواج کنم ، اونجا چطوری نگاش کنم

عشق سامون داره منم بی صاحب نیستم

پای عشق باید سر خم کرد

دل جای هر ناکسی نیست

اینو گفت و رفت ............................................................................

( ه ... م ... س ... ر ... ه ) ( ...ش ... ه ... ی ... د ) (... گ ... م ... ن ... ا ... م )

       ( .............................. احترام بگذارید .............................. )


خاطره شهداء 53 - لحظه شهادت

شهید بنکدار به عنوان معاون گردان کمیل نیز در این محاصره در روز ۲۱ بهمن‌ماه ۱۳۶۱ بر اثر اصابت گلوله خمپاره از ناحیه چپ بدن زخمی شد و بعد از چند ساعت خونریزی در کانال کمیل واقع در فکه به شهادت رسید.

به گزارش  تسنیم، امروز 21 بهمن ماه سالروز شهادت شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل است. پاسدار شهید علیرضا بنکدار متولد 1336 است. او که از روزهای نخستین جنگ در جبهه‌های جنگ تحمیلی حضور داشت در سال 61 به عنوان معاون گردان کمیل در لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با فرمانده این گردان یعنی شهید محمود ثابت نیا در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد.
 
گردان کمیل که یکی از این گردان‌ها بود در محاصره کامل قرار گرفت. و تمامی رزمندگان آن به جز یک نفر در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند. علت مقاومت گردان کمیل بعدا اینگونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن بقیه گردان‌ها و برای حفظ چندین گردان تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، شهید محمود ثابت نیا فرمانده و شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروهایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لب‌های آن‌ها خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند و پاتک‌های متعدد تیپ‌های زرهی عراق را، در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند و پیکرهای پاکشان در منطقه باقی ماند.
 
 
شهید بنکدار به عنوان معاون گردان کمیل نیز در این محاصره در روز 21 بهمن‌ماه 1361 بر اثر اصابت گلوله خمپاره از ناحیه چپ بدن زخمی شد و بعد از چند ساعت خونریزی در کانال کمیل واقع در فکه به شهادت رسید. پیکر پاسدار شهید علیرضا بنکدار نیز در شمار شهدای مفقود الجسد عملیات والفجر مقدماتی جای گرفت. شهید بنکدار در وصیت نامه خود از خدا خواسته است که او را در زمره شهدای گمنام قرار دهد. پیکرش بازنگردد و مانند حضرت فاطمه(س) مفقود الاثر باشد.
 
عکس زیر، تصویر پاسدار شهید علیرضا بنکدار هنگام شهادت در کانال کمیل است:
 

خاطره شهداء 52 - عمارهای امام

مادرش رفته بود بازار و خیار گرون قیمت خریده بود

وحید گفت: درست نیست وقتی مردم ندارند ما خیار گرون بخوریم

یه خیار برداشت و چهار قسمت کرد

به هر نفر یک تکه داد و گفت: اینطوری بخورید...


... می رفت زندان اوین و به بچه های گروه فرقان آموزش دینی می داد

بعدها خیلی از اون بچه ها رفتند جبهه و شهید شدند...

              

         خاطره ای از زندگی شهید دکتر عبدالحمید « وحید » دیالمه

                      منبع: کتاب آقا وحید ، صفحات 13 و 36

به بهانه سالروز عروج علمدار روایتگری

یادمه از بچگی اهل مراقبه بود

سر سفره اگه کسی غیبت می کرد ، از اتاق می رفت بیرون

می گفت: دوست دارم زندگی ای داشته باشم که اگه کسی به فرش 

زیر پام نیاز داشت کوتاهی نکنم...

عروسی که کرد پدرش به او یک فرش ماشینی هدیه داد

آن را به نیازمندی بخشید و برای خودش موکت خرید

                  

      خاطره ای از زندگی علمدار روایتگری روحانی شهید حاج عبدالله ضابط

          منبع: کتاب شیدایی « خاطرات شهید ضابط » ، صفحات 8 و 19

خاطره شهداء 51 -از همدلی تا همراهی

برا انجام کاری از خونه رفت بیرون

وقتی برگشت دیدم کاپشن نداره و پاهاش برهنه ست

با نگرانی دویدم سمتش و پرسیدم:

اتفاقی برات افتاده؟

گفت: نه پدر جان! داشتم بر می گشتم یه جوون رو دیدم

می خواست بره سربازی

لباس و کفش مناسب نداشت

کفش و کاپشنم رو بهش دادم...

                       

                       خاطره ای از زندگی شهید علی اکبر درگزینی

                         منبع: کتاب لحظه های بی عبور ، صفحه ۵۸

تشرف خدمت امام زمان

عمری است که از حضور او جاماندیم ...

در غربت سرد خویش تنها ماندیم ...

او منتظر است تا که ما برگردیم ...

ماییم که در غیبت کبری ماندیم ...

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

او منتظر است تا که ما برگردیم ...

دریافت سایز اصلی + دریافت طرح پس زمینه رایانه

پی نوشت : داستان زیر برای خودم بسیار جذاب و آموزنده بود تو همین پست درج می کنم ان شاء الله که به کار شما هم بیاد.

داستان تشرف راننده کامیون به محضر امام مهدی (عج)

به قصد یكی از شهرها از مشهد خارج شدم. در بین راه، هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد، به طوری كه راه بسته شد و من در برف ماندم. وقتی ماشین را نگه داشتم، موتور ماشین هم خاموش شد و از كار افتاد. هر چه كوشش كردم حداقل ماشین را روشن نگه دارم و از سرمای طاقت فرسا خودم را حفظ كنم، نتوانستم.

پس از حدود چهار ساعت، در اثر شدت سرما، كم‌كم مرگ را جلوی خود مجسم دیدم. به فكر فرو رفتم كه خدایا راه چاره چیست؟ وقتی از همه راه‌های ظاهری برای نجات خود مأیوس شدم، یادم آمد سال‌های پیش، واعظی در منزل ما منبر می‌رفت. بالای منبر گفت: مردم! هر وقت در تنگنا قرار گرفتید و از همه جا مأیوس شدید، به آقا امام زمان(ع) متوسل شوید كه ان‌شاءالله حضرت كمك می‌كنند... 


ادامه داستان هم در ادامه مطلب بخوانید

دریافت سایز اصلی طرح :  DOWNLOAD
ادامه نوشته

شبای جمعه

از زبان مادر شهید جواد خوانجانی:
یک شب توی عالم خواب دیدم جوادم بهم گفت:
مادرم شما شبای جمعه دیگه سرمزار من نیاین 
چون ما شب های جمعه به کربـــــــلا می رویم...
وقتی شما می آیید حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام میفرمایند:
شـما بازگردید دیدار مادرتان واجب تر است...
شادی روح امام و شهدا صلوات


خاطره شهداء 50

مسجد پر میشد و خالی می شد


فقط ختم گرفته بودند


تشییع جنازه هم نداشت


از بنیاد شهید پلاکارد آوردن زدن جلوی درب مسجد


نوشته بود ؟؟؟


آشنایان شهید گمنام


تسلیت واژه ی کوچکیست


برای غم های بزرگ


اما مادرش میگفت : وصلت با خدا عین شادی ..... مبارکت باشه پسرم ؟


خرج عروسی تو خرج کردم برای


ختم ........................................................... قرآن


...................................... ؟ باشه پسرم !


ممنون مادرم........


خاطره شهداء 49 - احترام به والدین

اوایل ازدواجمون بود

برا خرید با سید مجتبی رفتیم بازارچه

بین راه با پدر و مادر آقا سید برخورد کردیم

سید به محض اینکه پدر و مادرش رو دید ، در نهایت تواضع و فروتنی خم شد

روی زمین زانو زد و پاهای والدینش رو بوسید

آقا سید با اون قامت رشید و هیکل تنومند در مقابل والدینش اینطور فروتن بود

این صحنه برا من بسیار دیدنی بود ...

         

           خاطره ای از زندگی سردار شهید سید مجتبی هاشمی

                                 به نقل از همسر شهید